![]() |
![]() |
![]() |
|
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
| نقد ادعای 48 تا 51 کتاب روزهای پیشاور |
|
|
|
|
سلسه نقدهای کتاب روزهای پیشاور
ادعای 48 روایت ان اصحابی کانجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم صحیح نیست؟
جواب جوان شیعه: خدا خیرت بدهد شیعه هم همین را میگوید و اگر جناب سلطان الواعظین به این روایت که از اهل سنت هم است تمسک نموده بنا بر فرض این است که سنیها این روایت را قبول داشته باشند وگرنه علماء شیعه در بعضی کتب که نگارش نموده اند قسمتی را به بی اعتبار بودن این روایت از منظر خود اهل سنت اختصاص داده اند مانند کتاب الرسائل العشر جناب سید علی الحسینی میلانی (حفظه الله) که با دلایل متقن و ثابت از اهل سنت این روایت را از درجه اعتبار ساقط میکند.
ادعای 49 شیعه میخواهد با احادیث دروغ بگوید سلمان و ابوذر و مقداد و عمار از ابتدا شیعه و در حزب علی علیه السلام و دشمن خلفاء بوده اند؟
جواب جوان شیعه: برای اثبات این مدعا روایات زیر را در منابع اهل سنت مشاهده بفرمایید تا قضیه روشن شود که در زمان سقیفه عده ای از صحابه مخالف بیعت با ابوبکر و موافق بیعت با امام علی علیه السلام بوده اند که از جمله انها سلمان و ابوذر و مقداد و... بوده اند؟
سلمان فارسی بعد از واقعه سقيفه خطاب به مردم فرمود: «کرداز وناکرداز، لو بايعوا علياً لأکلوا من فوقهم ومن تحت أرجلهم»؛ ترجمه: آنچه نبايد ميکرديد، و نکرديد آنچه را که بايد ميکرديد، اگر با عليعليه السلام بيعت ميکرديد نعمت فراواني براي شما از آسمان و زمين جاري بود. انسابالاشراف، ج 1، ص 591.
ابوذر غفاري او ميگويد:«أصبتم قناعة وترکتم قرابة، لو جعلتم هذا الأمر في أهلبيت نبيّکم ما اختلف عليکم اثنان»؛ ترجمه: «به کم قناعت کرديد، و قرابت رسول خداصلي الله عليه وآله را رها ساختيد، اگر امر خلافت را در اهلبيت نبيّتان قرار ميداديد هرگز دو نفر هم در ميان شما اختلاف نميکرد.» شرح ابن ابيالحديد، ج 6، ص 5. مقداد بن اسود او ميگويد:«واعجباً لقريش ودفعهم هذا الأمر عن أهلبيت نبيّهم وفيهم أوّل المؤمنين...»؛ ترجمه: «عجب دارم از قريش که چگونه خلافت را از اهلبيت نبيّشان گرفت درحاليکه درميان آنان کسي است - عليعليه السلام - که اوّل مؤمن به پيامبرصلي الله عليه وآله است».تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 114. فضل بن عباس او در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «.. وصاحبنا أولي بها منکم»؛ ترجمه: «صاحب ما - عليعليه السلام - به خلافت، از شما سزاوارتر است». تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 103. ابي بن کعب او از جمله کساني بود که هرگز با ابوبکر بيعت نکرد و شوراي سقيفه را بيارزش خواند . الفصول المهمة، ص 180. ابونعيم اصفهاني در کتاب «حلية الاولياء» از قيس بن سعد نقل ميکند: «وارد مدينه شدم تا با ياران پيامبرصلي الله عليه وآله ملاقات کنم، علي الخصوص خيلي علاقه داشتم که ابيّ را ملاقات نمايم، وارد مسجد پيامبرصلي الله عليه وآله شدم و در صف اوّل به نماز ايستادم، ناگهان مردي را ديدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حديث گفتن نمود. گردنها به سوي او کشيده شد تا بياناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران اين امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولي من دلم به حال آنها نميسوزد، بلکه به حال مسلماناني ميسوزد که به دست آنان گمراه شدند.» حليةالاولياء، ج 1، ص 252.
اینها نام برخی از صحابه بود که مخالف با بیعت ابوبکر بودند اما از بعضی منابع اهل سنت استفاده میشود که این مخالفان بیش از این حرفها بوده اند به این مطالب دقت بفرمایید: اعتقاد مردم به خلافت عموم مهاجرين و بخش عمده انصار ، شبههاى نداشتند كه خليفه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم همان على بن ابى طالب عليه السلام است الأخبار الموفّقيات : ص 580 وشرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد : ج 6 ، ص 21 . تمام مهاجرين و انصار ، در اينكه على خليفه است ، شكّى نداشتند. «وكان المهاجرون والأنصار لا يشكّون فى علي» تاريخ يعقوبى : ج 2 ، ص 124 ، باب خبر سقيفة بنى ساعدة . پس میبینید عده ای در آن زمان از جمله سلمان و ابوذر و مقداد و عمار از کسانی بودند که مخالف بیعت ابوبکر و در حزب حق و شیعیان امام علی علیه السلام بودند.
ادامه ادعای49 ب- عمر اگر می دانست سلمان در حزب او نیست و با او دشمن است، چرا او را حاکم مدائن نمود؟!
جواب جوان شیعه: در اینجا دو سوال مطرح است اولا چرا عمر این کار را نمود؟ ثانیا:جناب سلمان فارسی (ره) با اینکه انان را غاصب خلافت میدانست چرا این کار را قبول کرد. جواب هر دو سوال را جناب سلمان فارسی در پاسخ به نامهاى كه به عمر بن خطّاب نوشته بود فرموده اند: سلمان در جواب نامه عمر میگوید: امّا بعد؛ اى عمر نامه تو به دستم رسيد، نامهاى كه در آن مرا مورد سرزنش و توبيخ خود ساخته، و در آن گفته بودى كه من تو را به امارت مدائن بدان خاطر مبعوث نمودم، و بلكه امر نمودى به اينكه دنباله شيوه و روش حذيفه را بگيرى و از روزگار امارت و سيره و روش او موشكافى كرده و ما را از جميع افعال او خواه قبيح و خواه حسن عالم و واقف گردانى. ولى اى عمر! خداوند عزّ و جلّ مرا از اين عمل باز داشته.........
پس معلوم میشود عمر جناب سلمان را برای حاکمیت به مدائن نفرستاده بود بلکه برای جاسوسی بوده اما جناب سلمان چون زیر این بار نمیرفت مورد توبیخ عمر هم قرار گرفته بود. اما اینکه چرا سلمان با اینکه عمر را غاصب خلافت میدانست این کار را قبول کرد در ادامه همین نامه از زبان خودش بشنوید: سلمان در ادامه نامه میگوید: اى عمر بدان كه من عهدهدار ولايت اهل مدائن نشدم مگر اينكه به همان شيوه رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله اقامه حدود الهى را از روى ارشاد و دليل نمايم و به طريق آن حضرت در ميان ايشان رفتار نمايم..... و جالب است که در ادامه نامه عمر را غاصب خلافت معرفی میکند: و اگر اين امّت از حضرت حقّ ترسان بوده و تابع رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله و عالم به حقّ مىبودند هرگز تو را أمير المؤمنين نام نمىنهادند!! .... و به طولانى شدن عفو و بخشش الهى مغرور مشو زيرا كه عقوبت خداوند نيز در زمان خود خواهد رسيد. ترجمه كتاب شريف احتجاج، ج1، ص: 277
ادعای50 اینکه علت توجّه و تشیع ایرانیان در زمان خلفاء ، هوش سرشار بود دروغی بیش نیست؟
جواب جوان شیعه: اگر کتاب شبهای پیشاور را مشاهده بفرمایید میبینید که جناب سلطان الواعظین علت تشیع و تمایل ایرانیان به این مذهب را چند مورد ذکر نموده که یکی از آنها هوش و ذکاوت و حق طلبی سرشار ایرانیان است نه اینکه علت تامه این امر فقط همین باشد چنانچه اين حق طلبی ايرانيان با وضوح تمام در عصر اوّل تاريخ اسلامى آنان نمايان است كه بسيارى از آنان به كسب علوم و معارف اسلامى، و تفقّه در دين همت گماشتند. آنان براى نيل به اين مقصود از شهرهاى سرسبز و كوهستانى خود به بيابان بىآب و علف و سوزان عربستان مهاجرت كردند. و جالب تر ازهمه این که خود پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله و سلم در حدیث صحیحی در بخاری(علماء اهل سنت قائل هستند تمام روایات بخاری صحیح میباشند) این هوش و ذکاوت و حق طلبی ایرانیان را خبر داده اند به این روایت توجه بفرمایید:
عَن اَبى هُرِيرَه ... قالَ: كُنّا عِندَ النَبى صلىاللهعليهوآلهوسلمفَأُنزلَت عَلَيهِ سُورةُ الجُمعة يُراجعه حَتّى سألَ ثلاثا وَفينا سَلمانُ الفارسِى وَضَعَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلميَدَهُ عَلَى سلمان ثم قالَ لَو كَان الايمان عِندَ الثُّريا لَنالَهُ رِجالٌ اَو رَجُلٌ مِن ابى هريره گفت: نزد رسول خدا نشسته بوديم سوره جمعه برايشان ایشان نشدهاند...) گفت: عرض كردم يا رسول خدا آنان چه كسانى هستند؟
صحيح بخارى، كتاب التفسير ـ باب 515 ـ حديث 1322 صفحه 533 ـ چاپ دارالقلم بيروت - صحیح مسلم جزء 7 ص191 و.......... اما اینکه ایرانیان چرا در آن زمان قبل از امدن اسلام به مسیحیت روی نیاوردند واضح است زیرا اولا: مسیحیان آن زمان خارج از مرزهای ایران بود و با ایرانیان تقابل ومراودت چندانی نداشتند تا اصلا ایرانیها بدانند مذهبی هم به اسم مسیحیت وجود دارد . ثانیا :عقائد واقعی مسیحیت دستخوش تغییراتی شده بود که با فطرت بشری مغایر بود مانند تثلیث.
ادامه ادعای50 ب-شیعه میگوید علت علاقۀ ایرانیان به علی علیه السلام به خاطر دین نبود بلکه به خاطر این بود که حسین علیه السلام داماد آخرین پادشاه ساسانی بوده؟
جواب جوان شیعه: ظاهرا باز هم جناب نویسنده متن شبهای پیشاور را تحریف نموده و در نقل خیانت کرده زیرا متن شبهای پیشاور چنین است: بنابر نقلي، وقتي که اسراي مدائن (تيسفون) وارد مدينه شدند، خليفه دوم ـ عمر ـ دستور داد تمام اسيران زن به کنيزي مسلمانان در آيند. اميرالمؤمنين(عليه السلام) او را از اين کار منع نموده و فرمود: شاهزادگان مستثني و قابل احترام هستند. چون دو دختر يزدگرد پادشاه ايران در ميان اسيران بودند به آن ها اختيار داده شد که برخيزند و هر فردي از مسلمانان را که بپسندند آزادانه به شوهري خويش اختيار کنند. اين دو دختر در بين مسلمانان نظر کردند و يکي از آن ها به نام «شاه زنان» محمد بن ابي بکر را که تربيت شده خود اميرالمؤمنين(عليه السلام)بود و ديگري که «شهربانو» نام داشت حضرت امام حسين(عليه السلام) را برگزيدند و به عقد شرعي آنان در آمدند. برخورد با ملاطفتي که اميرالمؤمنين(عليه السلام) با شاهزادگان اسير ايراني نمود، ايرانيان را به مقام شامخ و مقدس آن بزرگوار و عترت طاهره اش، متوجه ساخت. پخش اين خبر در بين ايرانيان، باعث علاقمندي آنان به امام علي(عليه السلام) شد. مخصوصاً بعد از فتح ايران، قلباً به آن حضرت توجه کامل نمودند.
پس میبنید که علت علاقه ایرانیان به امام علی علیه السلام دامادی امام حسین علیه السلام نبوده زیرا انها در ان زمان شناختی از امام حسین علیه السلام نداشتند بلکه برخورد و اخلاقی بوده که امام علی علیه السلام از خود نشان داده اند .
ادعای 51این قضیه که شیعه شدن مغولها به خاطر مناظرۀ علمی سنی و شیعه بود دروغ است؟بلکه علتش این بود که شیعیان در فتنۀ مغول همدست آنها بودند و در ویران کردن شهرهای اسلامی و قتل عام مردم، پا به پای مغول سعی و کوشش می کردند؟
جواب جوان شیعه: متاسفانه باز هم این وهابی بی سواد تهمت و افترا زده و مطلبی گفته بدون سند و مدرک . جالب است که بدانید در زمان مغول بیشترین افراد دور و بر مغول را اهل سنت تشکیل میدادند نه شیعیان. حتی تا جایی که وزیر همین شاه مغول اولجایتو(خدابنده) شخصی بود شافعی مذهب به نام خواجه رشيد الدين فضل اللّه، ، که سلطان خدابنده را واداشت تا خواجه نظام الدين عبد الملك مراغى شافعى مذهب را قاضى القضاة همه متصرفات مغول در ايران سازد و شئون مذاهب اسلامى را جمله بدو سپارد و او دانشمندى بزرگ در معقول و منقول بود. و او هم چون منصب رفيع قضاوت را گرفت، به نقض سه مذهب ديگر بويژه حنفى پرداخت. حالا شما بگویید سنی ها به مغول نزدیک بودند یا شیعیان؟ ترجمه نهج الحق و كشف الصدق، ص: 41 تاريخ الشيعة، ص 219 - 214، مقدمه کتاب الالفين، سيدمهدي خرسان
اما اینکه مغول شیعه را با تفکر و از سر عقل و منطق قبول نمودند به این قسمت از تاریخ مغول در ایران دقت بفرمایید تا قضیه روشن شود :
شاه بزرگ و انديشمند مغول، غازان خان، به سال 703 در تبريز، پايتخت ايران درگذشت و برادرش اولجايتو ملقب به خدابنده جانشين او گشت. اولجايتو تا سال 716 كه پايان زندگى او بود بر سرزمينهاى مغولان فرمان راند. او ساختن شهر سلطانيه را به پايان برد و آن را پايتخت خويش قرار داد. مادرش از قومى مسيحى به نام كرائيت بود و فرزند را بر سنت نصارى تعميد و پرورش داده بود. اولجايتو تا پايان زندگى مادر مسيحى ماند، سپس همسرى مسلمان گرفت كه پيوسته او را به اسلام برمىانگيخت و فرا مىخواند. علماى حنفى كه در پايتخت نيرومند بودند پشتوانه دعوت گرديدند. سرانجام اولجايتو از مسيحيت به اسلام درآمد و نام محمّد بر خود نهاد، او مذهب حنفى را برگزيد و پشتيبان آن شد اما تعصبى نسبت به مذهب خويش نداشت. حنفيان فرصت را مغتنم شمردند و بناى عصبيت گذاردند، بگونهاى كه پيروان سه مذهب ديگر را مىآزردند تا ايشان را به جبر تابع حنفيه سازند. خواجه رشيد الدين فضل اللّه، وزير شافعى شاه كه به اهتمام و اشراف نگران رخدادها بود، سلطان را واداشت كه خواجه نظام الدين عبد الملك مراغى شافعى را قاضى القضاة همه متصرفات مغول در ايران سازد و شئون مذاهب اسلامى را جمله بدو سپارد و او دانشمندى بزرگ در معقول و منقول بود. چون منصب رفيع قضاوت خواجه را مسلم گشت، به نقض سه مذهب ديگر بويژه حنفى پرداخت. باب مناظره و مجادله گشوده شد و كار به طعن و دشنام علماى حنفى و شافعى رسيد. در سال 707 مردى حنفى و سخت متعصب به نام «ابن صدر جهان» از بخارا به پايتخت آمد و آتش دشمنى ميان او و قاضى فروزان شد تا بدان پايه كه به فضيحت گويى دو مذهب بسنده نكردند و اصل اسلام را نشان اهانت ساختند. چون درخت دشمنى اينگونه بالا گرفت، فرماندهان مغول تنگدل شدند و سلطان به خشم از مجلس مناظره برخاست. اميرى قتلفشاه نام به سركردگان مغول خطاب كرد كه ما به خطايى بزرگ، آيين پدران خويش و ياساى چنگيز را فرو نهاديم و به دين عرب درآمديم كه ديانت پيشگانش بدين مايه از خصومتند. نيكوتر آن است كه به كيش آباء خويش بازگرديم. اين خبر در سپاه مغول پيچيد و از اسلام رويگردان شدند. گريزانى مغولان هماره فزونى مىيافت تا بناى سخره به ارباب عمائم را نهادند و از اين نيز فراتر رفتند و نكاح به سنت اسلام را فرو نهادند. اولجايتو مذهب حنفى را رها ساخت و سه سال در اختيار دين مردّد ماند اما نه از اسلام بازگشت و نه به رغم فراخوان قومش آيين اجدادى را برگزيد، زيرا در نهاد خويش شيفته اسلام بود. يكى از فرماندهانش به نام «طى مطاز» او را به پذيرش تشيع برانگيخت و گفت: غازان خان خردمندترين زمان بود و تشيع را برگزيد، سزاست كه جانشين او بر طريقه او باشد. اين سخن شاه را خوش نيامد و به پاسخ بر وى بانگ زد كه اى تيره بخت! مىخواهى مرا رافضى سازى؟ فرمانده از آهنگ خويش بازگشت و به نرمى در نكو داشت تشيع سخن گفت تا دروغهاى سنيان را بيرنگ سازد اما اولجايتو به گفتار طىمطاز بسنده نكرد و به پژوهش پرداخت. خان مغول نام و آوازه علّامه در علوم را شنيده بود و از زبردستى او آگاه بود. پس، از شيخ كتابى برهانى در اصول ايمانى خواست. او كه براى چنان روزى از مادر زاده بود، هواى فرمانروا را برآورد و اينگونه كتاب نهج الحق و كشف الصدق نوشته شد. چون سرگشتگى شاه در گزينش مذهب به گوش همگان رسيد، عالمان دين از هر سو سلطان را به آيين خويش فرا خواندند. دانشوران شيعى نيز آهنگ اين مهم كردند و پيشاهنگ ايشان علّامه بود. آن بزرگمرد چون از تحرير كتاب بپرداخت در معيت فرزند رو به دربار نهاد. در سلطانيه دو اثر گرانسنگ بر سلطان عرضه داشت كه يكى «نهج الحق» بود و دو ديگر «منهاج الكرامه فى باب الامامه». شاه مغول ايشان را خوشامد گفت و گرامى داشت. باب مناظره ميان علّامه و قاضى القضاة خواجه نظام الدين گشوده شد و دو دانشمند به نيكوتر وجهى در تشيع و تسنن به گفتار آمدند. مكالمه ايشان هرگز به ناسزا آلوده نگشت و از حد ادب علمى بيرون نرفت. گفتگو گاه در محضر شاه صورت مىبست و گاه به سمع او مىرسيد. آوازه مجالس در شهرها پيچيد و خاصه در سپاه مغول و فرماندهان آن كارگر افتاد. سرانجام سلطان محمّد خدابنده تشيع را پذيرفت و از پاسداران آن گشت بىآنكه بر مذاهب ديگر جفا روا دارد، كه خود مردى حكيم بود و آموزگارى حكيم داشت.
ترجمه نهج الحق و كشف الصدق، ص: 41
و جریان مناظره علامه حلی را میتوانید در منابع زیر مشاهده بفرمایید.
«مستدرک الوسائل» ج 3 ص 460 و «سفينة البحار» ج 2 ص 734 و «لئالي الأخبار» از ص 651 تا ص 656 و.....
بخش نقد مقالات و عقائد سایت التوحید
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved." |